حدود 5/2 سال پیش بود که عاشق یه دختر شدم بعد از درمیان گذاشتن با خانواده قرار شد بریم خواستگاری بعد از 1 ماه ما رفتیم خواستگاری حدود 1هفته به ما جواب دادن که ای کاش این جوابو نمیدادن اما اون روز من از این جواب تو پوست خودم نمی گنجیدم و خودمو خوشبخت ترین مرد دنیا میدونستم.بلاخره نامزد شدیم و یه 4 ماهی هم نامزد بودیم تا بلاخره عقد کردم اون اوایل خانم برای من ومن برای اون جون میدادیم تا این که هردو مون رفتیم دانشگاه یه 2 ترم گذشت و ما به این زندگی عاشقونه ادامه میدادیم.تا این که 1 سال پیش دیدم بهونه هاش شروع شد و هی بهونه گرفتن حالا بماند که این بهونه ها خیلیشون الکی بود و این شروع از هم پاشیدن زندگی من شد.هرچی بیشتر باهاش حرف میزدم کمتر اثر داشت.تا این که یک ماه پیش کاشف به عمل اومد که توی دانشگاه عاشق ی پسر دیگه شده و یادش رفته که یه شوهری هم داره.از اون روز به بعد دارم دیونه میشم .شاید این کفاره گناهام بوده.اما این حق من که اونو از جونم هم بیشتر دوست داشتم نبود.آخه ما ایرونی ها میگیم اگه نمک کسی رو خوردیم دیگه نمکدون نمیشکنیم اما این دختر نمکدون که هیچی دل منو شکست.
خدای شما دیگه دل نشکنید و نظر بدین
